ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

کتاب قصه ی ثنا طلا

ثنای خلاق و باهوش   بالاخره بعد از چند روز و با همکاری شما و من،به قول معروف کتابت منتشر شد. توی یکی از پستهای قبلی،متن قصه ت رو نوشتم و قرار بود که وقتی کتابت کامل شد،عکسهاش رو بزاریم.البته تو درست کردن کتاب،خودت هم کلی ایده دادی.عزیز دلم ،چقدر ذوق و شوق داشتی این چند روزی رو که با هم کار کردیم.فکر کنم امشب خوابت نبره.همش میگی:کی شنبه میرسه تا کتابم رو ببرمو نشون بچه ها بدم و خانم مربی براشون بخونه.تا حالا فقط سه نفر از بچه ها کتاب آوردن و به قول خودت،کتاب شما از اونا خیلی قشنگتر شده. راستی روز چهارشنبه براتون جشن یلدا گرفته بودن و ازتون عکس هم گرفتن.امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی عزیزم.من و بابا هم تمام تلاشمون رو ...
2 دی 1390

ثنا و ثمین و شب یلدا

اول از هر چیز این شب زیبا و به یاد موندنی رو به همه ی دوستان خوبمون تبریک میگم و از همه ی دوستانی هم که با کامنتهای پرمحبتشون شب یلدا رو تبریک گفتن سپاسگزارم. یادش بخیر خونه ی پدری که بودیم هر سال شب یلدا بساط گندم و شاهدونه و گردو و پسته و خلاصه انواع تنقلات و شام شب یلدا که بوقلمون بود به راه بود.از وقتی که دور افتادیم دیگه دل و دماغی هم نمونده تا ازین کارها بکنیم.مخصوصا امسال که دیگه تو بوشهریم و دور از خانواده ها.پارسال من و ثنا خرم آباد بودیم و چقدر خوش گذشت.درسته که از خونواده هامون دوریم اما دوستانی داریم که با اونها بودن هم لطف خاص خودش رو داره. امشب خونه ی عمو علی اینا(بابای پرهام)دعوت بودیم.پرهام هم تا چند ماه دیگه صاحب یه داداش...
1 دی 1390

ُُُثمین و روروئک

از وقتیکه روروئک سوار میشم،دنیا یه جور دیگه شده! البته اولین بالها که مینشستم توش هی عقب عقبی میلفتم اما حالا دیگه وارد شدم.از همه جا سر درمیالم. هم میتونم بلم تو اتاق آبجی ثنا هم تو اتاق مامان و بابام و به چیزای روی میز و تختخوابها دست بزنم. اولش میلفتم یه جائی و گیر میکلدم  و بعدش هم گلیه میکلدم تا یکی منو بچلخونه اما الان  میتونم دور بزنم و برگلدم. حالا دیگه سطل آشغالی که از دست من گذاشته بودن رو صندلی،رفته رو میز؟! خدایا پس من کی میتونم از میز بالا بلم و توی اون سطلو نیگاه کنم و خلاصه مزه مزه بوتونم؟! الان چند روزه که وقتی بلند میشم سرپا برای چند ثانیه دستمو ول موکونم و رو پای خودم میایستم. تازه بالاخله یاد گلفتم در&n...
30 آذر 1390

ثنا و ثمین و محرم

هر سال تاسوعا و عاشورا میرفتیم دزفول،چون مراسم عزاداریشون خیلی باشکوهه.اما چون تازه اونجا بودیم،دیگه امسال رو اومدیم شیراز.شب عاشورا رفتیم مراسم نذری پزون.صبح عاشورا ثمین رو بردیم روضه ای که گهواره ی علی اصغر داشت.برخلاف تصورم که فکر میکردم ثمین گریه کنه،اصلا گریه نکرد و تا آخر روضه با ما همراهی میکرد و سینه میزد.البته چون نی نای و دست زدن رو هنوز از عروسی یادش مونده بود بین سینه زدن دست هم میزد.شب هم رفتیم شاهچراغ و شام غریبان.انشااله امام حسین شفاعت همه مون رو بکنه و این عزاداریها رو توشه ی راهمون قرار بده. اینم علیرضا پسر عموی ثنا و ثمین ...
17 آذر 1390

دخترای قشنگم روزتون مبارک

امروز روز ولادت حضرت معصومه(س)و روز دختره.ثنا و ثمین عزیزم،دخملای قشنگم،این روز رو به دو تایی تون و همه ی دخملای ناز نی نی وبلاگی تبریک میگم.از خدا میخام که همیشه سالم و شاد باشید. برای اینکه بیشتر بهتون خوش بگذره ،قراره امشب شام رو ببریم پارک،همراه عمو علی اینا.قراره پرهام و ثنا گلی دوچرخه هاشون رو ببرن و حسابی خستگی این یه هفته رو که رفتن پیش دبستانی،از تنشون در بیارن. دیشب که حسابی شرجی بود.خدا کنه امشب هوا خوب باشه.خدایا به بادها فرمان بده امشب به این طرف بوزند.آمین ...
16 آذر 1390